7

از همه دار دنیا هیچی نمی خوام، جز مرگ

هم خودم راحت میشم و هم خیلیایه دیگه






6

باورم نميشه که از فروردين پارسال تا الان چيزی ننوشتم!!!!!!!






5

سلام به همه فارسی زبانان. سال نو مبارک. از قديم گفتن که سالی که نکوست از بهارش پيداست، ظاهر امر اين رو نشون ميده که امسال سال بدی نباشه. اميدوارم همه شادتر از سالهای پيش در کنار عزيزانشون زندگی کنن و دغدغه های ديگه ای نداشته باشن.

 

نمی دونم تا کجا نوشته بودم آخه خيلی وقته که چيزی نذاشتم. راستش اون موقعی که اينجا رو شروع کردم قصدم اين بود که هر وقت دلم گرفت و تونستم از گذشتم و از خودم بنويسم ولی با وجود اين که دلم خيلی گرفته ولی نمی دونم چرا ننوشتم. آخر مطلب قبلی نوشتم که زودتر برميگردم ولی تقريبا همون شده!!

بگذریم. از اونجا مونده بود که این دوست ما شروع کرد به هيپنوتيزم و فرافکنی و هاله بینی و ... از این دست کارها. بخداوندی خدا من با هیچکدوم از اینها مخالفتی ندارم والبته خیلی هم موافق نیستم بلکه بعنوان یه علم نگاه میکنم بهشون که هم میشه در راه کمک و خدمت به بشر استفاده کرد و هم بر علیه نسل آدمی. ایشون هر چه که زمان میگذشت شدیدتر وارد این موضوعات میشدن و از دوستانش دورتر میشد و چون بنده نزدیکترین دوستشون بودم همه از من میپرسیدن که چشه؟ بنده هم با جوابهای مختلف دست به سر میکردم. خلاصه بگم که هی از بنده گفتن که اینکارا رو نکنه و از ایشون نشنیدن. یکبار که 2 روز پیداش نبود و جواب تلفن رو هم نمی دادن بعدش که اومد گفت " یه کتاب خریده بودم راجع به فرافکنی و تا شب خوندمش و بعدش توی اتاقم در رو از پشت بستم و شروع کردم که امتحانش کنم رویه خودم " چیزی که میگفت این بود که باید تا لایه 3 میومده بیرون و بیشتر از اون خطرناک بوده این آقا تا لایه چهار میاد بیرون و کاملا جسمش رو میبینه ولی دیگه نمی تونه کنترل کنه و لایه 5 و 6 هم خارج میشن و فقط لایه 7 میمونه که واقعا خدا بهش رحم میکنه و بر میگرده اونقدر ضعیف شده بود که فرداش نیومده بود و پس فرداش مثل این بود که یکی 36 ساعته که نخوابیده.

با توجه به رفتارای این آقا منم یواش یواش کنار رفتم و ازش دور شدم البته شرایط هم باعث شد با توجه به اینکه عملا من تدریس رو کنار گذاشته بودم و فقط چند نفری تویه کاردانی های دانشگاه بودن که ریاضی میگفتم بهشون (ربطی به گروه نداشت) و اینکه من تابستان قبل از ترم 7 تویه یه شرکتی کار میکردم و ترم 7  کار آموزی داشتم کمتر تویه دانشگاه بودم و خبر از هیچکدوم از بچه ها نداشتم فقط میرسیدم که برم سر کلاسهام و عملا فقط بدو بدو بود. بعدش هم که کارآموزیم تموم شد یه هفته بعدش بهم زنگ زدن و دعوت به همکاری کردنم. که دیگه کاملا مشغول و گرفتار شدم. گذشت تا اینکه اواسط تابستون بود و فقط پروژه تخصصی مونده بود که تحویل بدم تمومش کردم و هفته اول شهریور تحویل دادم و خلاص.

تویه این کارخانه که کار میکردم کارخانه قطعه سازی بود و بنده مدیر کنترل کیفی بودم ولی مدیر کارخانه اصلا آدم براهی نبود و اذیت میکرد. قضیه از این قرار بود که این شرکت یکسال پیش استاندارد ایزو گرفته بود و خانمی که مسئول قبلی کنترل کیفی بود دست به سیاه و سفید نزده بود و تمام زونکن ها رو خالی فقط لیبل زده بود و کمد پر از زونکن های خالی رو نشون این مدیر(صاحب)کارخانه میداده و ایشون محو تماشای خود ایشون و گوش به صحبتهای ایشون میشده و چیزی متوجه نمیشده(مسئله ای که بنده در بار اول ملاقات با ایشون متوجه شدم این بود که نشسته بودن پشت کامپیوترشون و دائما در حال بازی کردن بودند و اصلا با اصول کار با ابزار کنترلی آشنا نبودند و مدیریت فکر میکردن که دارن کارای شرکت رو انجام میدن!!!) تا اونجا که مشاور کارخانه که شخصی بسیار حیله گر بود 5 ماه مانده به ممیزی استاندارد میاد و میگه که "راستی قراره ممیز مراقبتی داشته باشیم ها یادتون نرفته که!" و وقتی میان نمونه گیری کنن با کمد پر از زونکن خالی مواجه میشن و ......

بنده وقتی وارد اینجا شدم گفتم کار رو انجام میدم بحث پول و ... نکردم فقط بیمه خواستم که گفتن از ماه بعدی اعمال میکنیم و طی صحبتی که شد قرار بر این شد که بر اساس نمونه کار فعلی سند سازی کنیم برای مدت گذشته از شروع ایزو.(قرار شد تا آخر شهریور کل اسناد یکسال گذشته آماده باشه حالا شروع کار هم از اواخر خرداد بود)

این مدیر گرامی اصلا اهل پول خرج کردن برای پرسنل نبود. در زمان حضور بنده هم از ضایعات شرکت کاسته شد و هم مدت زمان کاری مفید کارگران افزایش پیدا کرد(تعداد قطعه سالم خروجی در مدت زمان مشابه قبل بیشتر شده بود) که دلیل اصلی حضور تقریبا دائمی من در خط تولید و برقراری نوعی رابطه با تک تک کارگران بود که هم حرف شنوی داشتند و هم تلاش میکردند که خواسته بنده رو انجام بدن. من سابقه مفید کاری قبلی نداشتم و برای عنوان کردن بنده به عنوان مدیر کنترل کیفی به ممیز ایزو بایستی که یا رشته مرتبط یا سابقه مرتبط و یا مدارکی مرتبط با این قسمت میداشتم. یکی از شرکتهای معروف اقدام به برگزاری دوره های یکروزه کرده بود با اساتید برجسته به مدت 5 روز. وقتی که این مسئله رو مطرح کردم با مخالفت شدید و بی ادبانه مدیر روبرو شدم و به همین دلیل 5 روز شرکت نرفتم و با هزینه خودم(کل دوره ها 60-50 هزار تومان شد) رفتم ولی قبل از رفتن همه موارد رو به کارگران گفته بودم و وقتی برگشتم گفتن که برای شما این دوره ها لازم نبود وگرنه خودمون میفرستادیمتون. ولی روزی که مدارک ارائه شد ازم خواست مدارکم رو براشون بیارم تا تویه پروندم بگذارن که تویه شرکت بمونه و من هی امروز فردا میکردم .

ببخشید بعدا ادامه میدم. رسیدیم به اواخر شهریور و اتمام سندسازی.

 






4

سلام.

درسته که خیلی دیر شده و خیلی طولانی غیبت کردم ولی این یکی از عادات منه که تا دلم نگیره نمی تونم بنویسم.

بگذریم رسیده بودیم به جایی که این همراه ما با پولهاش چیکار میکنه که باید به عرضتون برسونم که با تمام تلاش های این حقیر که میخواستم به یک نحوی کمک خرج این آقا باشم ولی افسوس که نمی فهمید باید چیکار کنه. تویه راه دانشگاه یه کتابفروشی بزرگ بود(انتشاراتی بود که جزو اولین های کتابفروشی شهرمون بود) کتابهامون رو از اونجا میگرفتیم و معمولا هر چند روز یکبار یه سری هم میزدیم با بچه های اونجا هم رفیق شده بودیم به هر کدوممون هم یه چیزی میگفتن به من گه میگفتن شیخ بگذریم هر کسی یه لقبی داشت.

خلاصه ما که میرفتیم اونجا من میرفتم سراغ کتابهای تخصصی خودمون ولی اون چی میرفت بخش روانشناسی و دیگه چه عرض کنم. بنده کتابها رو ورق میزدم و مطالعه مختصری میکردم میومدم میدیدم بازم این آقا از کتابهای روانشناسی برداشته و ... . اینطوری بگم که ما بعضی از کتابهای تخصصی رو که میشد شریکی (البته بنده) میخریدیم و با هم استفاده میکردیم و در عوض ایشون کتابهای روانشناسی رو میخرید.

از همون موقع بود که هی من بهش میگفتم مواظب خودت باش چون میدیدم داره عوض میشه و جور دیگه ای داره میشه. البته جسارت به روانشناسان نمی کنم ولی این آقا راه رو بد انتخاب کرده بود.

طوری بود که چند بار به خاطر اینکه مشغول مطالعه کتبش بوده نرسیده بود درس امتحان رو بخونه و همون سر جلسه من یه مختصری از مطالب مهم رو میگفتم بهش و با کمک مطالبی که از سر کلاس داشتشون نمره قبولی رو میگرفت. نمی دونم اینو گفتم یا نه که زیرک و تیز بود ( اما حیف که فقط بــــــــود).

اگر بخوام ادامه بدم چون باعث میشه خاطراتم برگرده اذیت میشم. ببخشین ولی از اینجا میمونه که ایشون چه کارهایی میکردن و .... .

زودتر از دفعه پیش برمی گردم.

 

یا حق






3

سلام. به اونجا رسيدم که رفتم دانشگاه. ترم اول بود و چند نفر از هم مدرسه ای های قبلی هم اونجا بودند(هم در رشته های خودم و هم در رشته های ديگر)(حتی يکی از همکلاسی های اول ابتداييم هم اونجا بود البته اون منو شناخت نه من اونو!!) از جمله اين افراد که برای ثبت نام اومده بودند دوست صميمی بنده بود ولی متاسفانه رياضی رو پيش خورده بود و تقريبا در اکثر دروس جدا افتاديم.

خلاصه گذشت و در همون ترم اول با يه نفر آشنا شدم (البته من هيچ وقت به نتيجه نمی رسم که ارتباطم با اين آقا کی و چطور شروع شد (به گفته خودش : 1.توی درس رياضی زرنگ بودم اومده جلو!  2.تويه محوطه ديده يکی از هم وروديهاشم و خواسته تنها نره دانشکده!! 3.انرژی مثبت زيادی داشته ام که جلب توجه کردم!!! و ...)

اين آقا که بخاطر جريان تاريخ تولد (نيمه اول و دوم) نتونسته بود پشت کنکور بمونه و اون موقع می گفت که من معدلم اينجور بود و من فلان بودم و از اين حرفها... خلاصه ارتباطمون شروع شده بود و در بيشتر درسها با ايشون همکلاس بودم. رفته رفته متوجه شدم که ايشون مشکلات مالی هم داره. مادرش خانه داره و يه خواهر کوچکتر داره و پدرش يه زمانی تويه يه داروخانه نسخه پيچ بوده ولی بخاطر مشکلات روحی و روانی نمی تونه ادامه بده و الان داره تويه تاکسی تلفنی(آژانس) کار ميکنه که به سختی مخارجشون رو درمياره (زمانی دارايی خوبی داشته اند ولی پدرش با دوستاش رفته توی کار کفش و سرمايه گذاری کردن و از اين طرف کفشهای چينی اومده و ...) اين آقا بيشتر وقتش رو پيش مادر بزرگش (مادر پدرش) بود که تنها بود. خودشون توی يه آپارتمان اجاره ای بودن که محله ی خوبی نبود.

بگذريم، اومديم و واسه اينکه بتونيم يه کمکی کرده باشيم پيشنهاد داديم که يه کاری شروع کنيم باهم که هم کمک خرجمون باشه و هم وقت بيکاریهامون رو پر کرده باشيم. اين آقا از قبل با يه يکی تويه کانون زبان دوست بود که ايشون هم مکانيک قبول شده بود ولی گرايش ساخت و توليد. با اون هم آشنا شديم و بعد از کلی فکر کردن تصميم بر اين شد که تدريس خصوصی کنيم و رفتيم آگهی چاپ کرديم و کارت ويزيت!!!

کارمون شده بود شبها آگهی چسبوندن. حالا بگذريم از اينکه من تويه خونه با مشکل روبرو بودم و مدام زير کنايه ها بودم و ... ديگه ديدن که نمی شه منو راضی کرد متوسل به دائيم شدن (دائی بزرگم دکتره و خيلی فعاله هم سياسی هم اجتماعی و حرفش تويه فاميل رد خور نداره همه رو حرفش حساب می کنن) اونم که صحبت کرد باهام بعضی چيزا رو گفتم بهش که قبول کرد و گفته بود بگذارين کارش رو بکنه.

کار من شده بود پاس دادن مشتری هام به اين آقا با اين بهانه که درس دارم و نمی رسم مطالعه کنم و وقت بگذارم برم واسه تدريس (از اول تا آخرش 6 جلسه رفتم تدريس که يکيش 2 جلسه(رياضی 1 کاردانی) و يکيش هم 4 جلسه (فيزيک 4 دبيرستان) بود که هر دو موفق بودند و چند بار هم که زنگ زدند شماره اينا رو دادم و اونها رفتن!!)

می رسيم به اونجايی که اين آقا با اين پولهايی که درمياورد چيکار ميکرد که بعدا ميگم.

 

فعلا يا حق






2

سلام. بازم سلام ميدم ولی نمی دونم کسی جواب سلامم رو ميده يا نه.

در ادامه نوشته پيش عرض کنم خدمتتون که من از لحاظ درسی و انضباطی همةشه نفر ممتاز بودم و به همین دليل هم هميشه پدر و مادرم از اين بابت به من (و البته برادرم هم همينطور بود) افتخار ميکردن. پدرم دبير شيمی آموزش و پرورش بود کسی که در زندگيش از يک روستا بلند شده بود روستايی که اون موقع کسی اسم تهران رو هم بلد نبود اومده بود و در دانشگاه تربيت مدرس درس خونده بود(اينو عرض کنم خدمتتون که پدر بزرگ پدرم و پدرهای اونا جزو خان ها و ثروتمندانی بودن که برای خودشون زمينهای ييلاق و قشلاق و ... داشتن که پدربزرگ بنده که تنها ورثه اونها بود به خاطر دل پاکی که داشت همه اونها رو بخشيد و صرف امور خير کرد) پدرم در اوان جوانی در شهرهای مختلفی روزگار سپری می کرد مئتی به عنوان سپاهی دانش و مدتی هم در ادامه همون خدمت تا اينکه با تقاضای خودش بر ميگرده به ديار خودشون (چون مادرش مريض بوده و پدرم تنها پسر خانواده)

بگذريم که ايشون در همون ايام چند بار از پس اندازهاش استفاده ميکنه که تجارتی کرده باشه که کمک خرجش بشه ولی هر بار بدتر از قبل دار و ندارش رو از دست ميده و ...

اين پدر ما هيچ وقت حتی الانش هم اگر هم چيزی نداشته باشه ولی بهش بگی ميخوام فلان کتاب رو بخرم پيدا ميکنه و بهت پول ميده و به قول خودش برای درس خوندن ماها دحاضر همه چيزش رو بده

من از همون وقتی که فهميدم چی به چيه (زندگی رو ميگم) هميشه ميگفتم که نمی خوام ازدواج کنم چون نمی خواستم مسئوليت کس ديگری هم به گردن من بيفته و از اين بابت موجبات اذيت يک انسان ديگه هم بشم.(چيزی بود که نه تنها در خانه خودمان ميديدم بلکه اطرافيانم همه اينگونه بودن)

دوران دبيرستان سپری شد و رسيديم به کنکور. منی که تويه کل فاميل زبان زد بودم تويه مدرسه همه می شناختنم رسيدم به کنکور.

همه چيز خوب پيش ميرفت تا همون روز کنکور و همون سر جلسه کنکور. من خر اومدم و وقتی دفترچه ها رو دادن زمان رو که حساب کردم گفتم ساعت 12:30 تمام ميشه (نوبت صبح بوديم) راحت و آسوده مشغول جواب دادن به دفترچه دروس تخصصی بودم (رياضی و فيزيک خوندم) که رسيده بودم به فيزيک (بعد از رياضی) صفحه آخر بودم و ساعت 12 شده بود که يهو ديدم همه مراقبين سر جاهاشون رفتن و به حالت رسمی ايستادن يهو يه چيزی مثل سنگ خورد توی سرم از مراقب پرسيدم جلسه کی تموم ميشه که گفت 12:10 وای وای داشتم داغون ميشدم چه شوکی يک صفحه از فيزيک مونده بود و شيمی هنوز شروع نشده. فيزيک رو ول کردم که برم از شيمی بزنم ولی مگه استرس امان ميداد 3تا سئوال تونستم بخونم که وقت تموم شد و پايان ماجرا من بودم که داغون و داغون و ........

گذشت تا کنکور آزاد(برادرم برام دفترچه خريده بود و انتخاب رشته کرده بود و فرستاده بود چون من آزاد رو قبول نداشتم هم از لحاظ مالی هم اخلاقی) به تمسخر رفتم سر جلسه و واقعا با ريلکسی کامل يه سئوال ميخوندم اگه بلد بودم جواب ميدادم اگه نه خودم رو ناراحت نمی کردم و سراغ سئوال بعدی می رفتم.

زمان اعلام نتايج شد

سراسری: رياضی 49% ، فيزيک 46% ، شيمی 2% افتضاح بود رتبم شده بود 16 هزار. البته اون سال اکثر بچه های بالا(از لحاظ رتبه درسی) وضعيتی مشابه من داشتن حتی بدتر. 20 تا رشته انتخاب کردم ولی چه رشته هايی با اون رتبه بايد خوابشون رو ميديدم که حتی اونهم نشد

آزاد : تمام وقت مکانيک سيالات و پاره وقت عمران عمران

از پدرم اسرار که آزاد رو بايد بری که اگر پشت کنکور بمونی هم وقتت رو از دست ميدی و هم هيچ تضمينی نيست و از اين حرفها.

خلاصه رفتيم و ثبت نام کرديم ولی به يک شرط که من تمام هزينه هام رو برگردونم.

 

تا بعد

 






1

سلام. از امروز می خوام هر وقت که تونستم از اتفاقاتی که برام افتاده بنويسم. البته من قبلا يه وبلاگ داشتم که هر از گاهی توش مينوشتم ولی بعدا قطع کردم و توی دفترچه يادداشتهای کوچيک می نوشتم که اونم نتونستم ادامه بدم دليلش رو نمی دونم ولی نشد که بشه ولی اينو می دونم که نياز دارم تا بنويسم چون دارم می ترکم.

از اولِ اول من آدم راحتی نبودم که با همه بتونم حرفهام رو بگم و خودم رو خالی کنم و مثل همه (لااقل اکثر مردم اينجورين) به هر کس که رسيدم بتونم باهاش راحت حرف بزنم و خودم رو خالی کنم.

از بچگيم شروع می کنم:

چيزای زيادی رو به ياد نميارم ولی هميشه وقت هايی که خونه مادربزرگم بوديم و خالم اينا هم بودن ( من دو تا دائی تقريبا هم دوره دارم با دو تا دختر خاله و يه پسر خاله که يه سال ازم بزرگتره و يه برادر که سه سال ازم بزرگتره ) همه جمع ميشديم تويه زير زمين يا اتاق بزرگ خونشون و اونجا بازی می کرديم (بهتره که بگم بازی می کردن چون من هميشه کنار می ايستادم و از کنار فقط نظاره گر بودم) البته و صد البته در اين بين و در حين بازی ها اگر کسی زخمی ميشد يا صدمه می ديد بلاشک اون شخص من بودم!!!!!!!

تا بعد






اولین سلام

سلام.






گزارش تخلف
بعدی