4

سلام.

درسته که خیلی دیر شده و خیلی طولانی غیبت کردم ولی این یکی از عادات منه که تا دلم نگیره نمی تونم بنویسم.

بگذریم رسیده بودیم به جایی که این همراه ما با پولهاش چیکار میکنه که باید به عرضتون برسونم که با تمام تلاش های این حقیر که میخواستم به یک نحوی کمک خرج این آقا باشم ولی افسوس که نمی فهمید باید چیکار کنه. تویه راه دانشگاه یه کتابفروشی بزرگ بود(انتشاراتی بود که جزو اولین های کتابفروشی شهرمون بود) کتابهامون رو از اونجا میگرفتیم و معمولا هر چند روز یکبار یه سری هم میزدیم با بچه های اونجا هم رفیق شده بودیم به هر کدوممون هم یه چیزی میگفتن به من گه میگفتن شیخ بگذریم هر کسی یه لقبی داشت.

خلاصه ما که میرفتیم اونجا من میرفتم سراغ کتابهای تخصصی خودمون ولی اون چی میرفت بخش روانشناسی و دیگه چه عرض کنم. بنده کتابها رو ورق میزدم و مطالعه مختصری میکردم میومدم میدیدم بازم این آقا از کتابهای روانشناسی برداشته و ... . اینطوری بگم که ما بعضی از کتابهای تخصصی رو که میشد شریکی (البته بنده) میخریدیم و با هم استفاده میکردیم و در عوض ایشون کتابهای روانشناسی رو میخرید.

از همون موقع بود که هی من بهش میگفتم مواظب خودت باش چون میدیدم داره عوض میشه و جور دیگه ای داره میشه. البته جسارت به روانشناسان نمی کنم ولی این آقا راه رو بد انتخاب کرده بود.

طوری بود که چند بار به خاطر اینکه مشغول مطالعه کتبش بوده نرسیده بود درس امتحان رو بخونه و همون سر جلسه من یه مختصری از مطالب مهم رو میگفتم بهش و با کمک مطالبی که از سر کلاس داشتشون نمره قبولی رو میگرفت. نمی دونم اینو گفتم یا نه که زیرک و تیز بود ( اما حیف که فقط بــــــــود).

اگر بخوام ادامه بدم چون باعث میشه خاطراتم برگرده اذیت میشم. ببخشین ولی از اینجا میمونه که ایشون چه کارهایی میکردن و .... .

زودتر از دفعه پیش برمی گردم.

 

یا حق






گزارش تخلف
بعدی