5
سلام به همه فارسی زبانان. سال نو مبارک. از قديم گفتن که سالی که نکوست از بهارش پيداست، ظاهر امر اين رو نشون ميده که امسال سال بدی نباشه. اميدوارم همه شادتر از سالهای پيش در کنار عزيزانشون زندگی کنن و دغدغه های ديگه ای نداشته باشن.
نمی دونم تا کجا نوشته بودم آخه خيلی وقته که چيزی نذاشتم. راستش اون موقعی که اينجا رو شروع کردم قصدم اين بود که هر وقت دلم گرفت و تونستم از گذشتم و از خودم بنويسم ولی با وجود اين که دلم خيلی گرفته ولی نمی دونم چرا ننوشتم. آخر مطلب قبلی نوشتم که زودتر برميگردم ولی تقريبا همون شده!!
بگذریم. از اونجا مونده بود که این دوست ما شروع کرد به هيپنوتيزم و فرافکنی و هاله بینی و ... از این دست کارها. بخداوندی خدا من با هیچکدوم از اینها مخالفتی ندارم والبته خیلی هم موافق نیستم بلکه بعنوان یه علم نگاه میکنم بهشون که هم میشه در راه کمک و خدمت به بشر استفاده کرد و هم بر علیه نسل آدمی. ایشون هر چه که زمان میگذشت شدیدتر وارد این موضوعات میشدن و از دوستانش دورتر میشد و چون بنده نزدیکترین دوستشون بودم همه از من میپرسیدن که چشه؟ بنده هم با جوابهای مختلف دست به سر میکردم. خلاصه بگم که هی از بنده گفتن که اینکارا رو نکنه و از ایشون نشنیدن. یکبار که 2 روز پیداش نبود و جواب تلفن رو هم نمی دادن بعدش که اومد گفت " یه کتاب خریده بودم راجع به فرافکنی و تا شب خوندمش و بعدش توی اتاقم در رو از پشت بستم و شروع کردم که امتحانش کنم رویه خودم " چیزی که میگفت این بود که باید تا لایه 3 میومده بیرون و بیشتر از اون خطرناک بوده این آقا تا لایه چهار میاد بیرون و کاملا جسمش رو میبینه ولی دیگه نمی تونه کنترل کنه و لایه 5 و 6 هم خارج میشن و فقط لایه 7 میمونه که واقعا خدا بهش رحم میکنه و بر میگرده اونقدر ضعیف شده بود که فرداش نیومده بود و پس فرداش مثل این بود که یکی 36 ساعته که نخوابیده.
با توجه به رفتارای این آقا منم یواش یواش کنار رفتم و ازش دور شدم البته شرایط هم باعث شد با توجه به اینکه عملا من تدریس رو کنار گذاشته بودم و فقط چند نفری تویه کاردانی های دانشگاه بودن که ریاضی میگفتم بهشون (ربطی به گروه نداشت) و اینکه من تابستان قبل از ترم 7 تویه یه شرکتی کار میکردم و ترم 7 کار آموزی داشتم کمتر تویه دانشگاه بودم و خبر از هیچکدوم از بچه ها نداشتم فقط میرسیدم که برم سر کلاسهام و عملا فقط بدو بدو بود. بعدش هم که کارآموزیم تموم شد یه هفته بعدش بهم زنگ زدن و دعوت به همکاری کردنم. که دیگه کاملا مشغول و گرفتار شدم. گذشت تا اینکه اواسط تابستون بود و فقط پروژه تخصصی مونده بود که تحویل بدم تمومش کردم و هفته اول شهریور تحویل دادم و خلاص.
تویه این کارخانه که کار میکردم کارخانه قطعه سازی بود و بنده مدیر کنترل کیفی بودم ولی مدیر کارخانه اصلا آدم براهی نبود و اذیت میکرد. قضیه از این قرار بود که این شرکت یکسال پیش استاندارد ایزو گرفته بود و خانمی که مسئول قبلی کنترل کیفی بود دست به سیاه و سفید نزده بود و تمام زونکن ها رو خالی فقط لیبل زده بود و کمد پر از زونکن های خالی رو نشون این مدیر(صاحب)کارخانه میداده و ایشون محو تماشای خود ایشون و گوش به صحبتهای ایشون میشده و چیزی متوجه نمیشده(مسئله ای که بنده در بار اول ملاقات با ایشون متوجه شدم این بود که نشسته بودن پشت کامپیوترشون و دائما در حال بازی کردن بودند و اصلا با اصول کار با ابزار کنترلی آشنا نبودند و مدیریت فکر میکردن که دارن کارای شرکت رو انجام میدن!!!) تا اونجا که مشاور کارخانه که شخصی بسیار حیله گر بود 5 ماه مانده به ممیزی استاندارد میاد و میگه که "راستی قراره ممیز مراقبتی داشته باشیم ها یادتون نرفته که!" و وقتی میان نمونه گیری کنن با کمد پر از زونکن خالی مواجه میشن و ......
بنده وقتی وارد اینجا شدم گفتم کار رو انجام میدم بحث پول و ... نکردم فقط بیمه خواستم که گفتن از ماه بعدی اعمال میکنیم و طی صحبتی که شد قرار بر این شد که بر اساس نمونه کار فعلی سند سازی کنیم برای مدت گذشته از شروع ایزو.(قرار شد تا آخر شهریور کل اسناد یکسال گذشته آماده باشه حالا شروع کار هم از اواخر خرداد بود)
این مدیر گرامی اصلا اهل پول خرج کردن برای پرسنل نبود. در زمان حضور بنده هم از ضایعات شرکت کاسته شد و هم مدت زمان کاری مفید کارگران افزایش پیدا کرد(تعداد قطعه سالم خروجی در مدت زمان مشابه قبل بیشتر شده بود) که دلیل اصلی حضور تقریبا دائمی من در خط تولید و برقراری نوعی رابطه با تک تک کارگران بود که هم حرف شنوی داشتند و هم تلاش میکردند که خواسته بنده رو انجام بدن. من سابقه مفید کاری قبلی نداشتم و برای عنوان کردن بنده به عنوان مدیر کنترل کیفی به ممیز ایزو بایستی که یا رشته مرتبط یا سابقه مرتبط و یا مدارکی مرتبط با این قسمت میداشتم. یکی از شرکتهای معروف اقدام به برگزاری دوره های یکروزه کرده بود با اساتید برجسته به مدت 5 روز. وقتی که این مسئله رو مطرح کردم با مخالفت شدید و بی ادبانه مدیر روبرو شدم و به همین دلیل 5 روز شرکت نرفتم و با هزینه خودم(کل دوره ها 60-50 هزار تومان شد) رفتم ولی قبل از رفتن همه موارد رو به کارگران گفته بودم و وقتی برگشتم گفتن که برای شما این دوره ها لازم نبود وگرنه خودمون میفرستادیمتون. ولی روزی که مدارک ارائه شد ازم خواست مدارکم رو براشون بیارم تا تویه پروندم بگذارن که تویه شرکت بمونه و من هی امروز فردا میکردم .
ببخشید بعدا ادامه میدم. رسیدیم به اواخر شهریور و اتمام سندسازی.
