2

سلام. بازم سلام ميدم ولی نمی دونم کسی جواب سلامم رو ميده يا نه.

در ادامه نوشته پيش عرض کنم خدمتتون که من از لحاظ درسی و انضباطی همةشه نفر ممتاز بودم و به همین دليل هم هميشه پدر و مادرم از اين بابت به من (و البته برادرم هم همينطور بود) افتخار ميکردن. پدرم دبير شيمی آموزش و پرورش بود کسی که در زندگيش از يک روستا بلند شده بود روستايی که اون موقع کسی اسم تهران رو هم بلد نبود اومده بود و در دانشگاه تربيت مدرس درس خونده بود(اينو عرض کنم خدمتتون که پدر بزرگ پدرم و پدرهای اونا جزو خان ها و ثروتمندانی بودن که برای خودشون زمينهای ييلاق و قشلاق و ... داشتن که پدربزرگ بنده که تنها ورثه اونها بود به خاطر دل پاکی که داشت همه اونها رو بخشيد و صرف امور خير کرد) پدرم در اوان جوانی در شهرهای مختلفی روزگار سپری می کرد مئتی به عنوان سپاهی دانش و مدتی هم در ادامه همون خدمت تا اينکه با تقاضای خودش بر ميگرده به ديار خودشون (چون مادرش مريض بوده و پدرم تنها پسر خانواده)

بگذريم که ايشون در همون ايام چند بار از پس اندازهاش استفاده ميکنه که تجارتی کرده باشه که کمک خرجش بشه ولی هر بار بدتر از قبل دار و ندارش رو از دست ميده و ...

اين پدر ما هيچ وقت حتی الانش هم اگر هم چيزی نداشته باشه ولی بهش بگی ميخوام فلان کتاب رو بخرم پيدا ميکنه و بهت پول ميده و به قول خودش برای درس خوندن ماها دحاضر همه چيزش رو بده

من از همون وقتی که فهميدم چی به چيه (زندگی رو ميگم) هميشه ميگفتم که نمی خوام ازدواج کنم چون نمی خواستم مسئوليت کس ديگری هم به گردن من بيفته و از اين بابت موجبات اذيت يک انسان ديگه هم بشم.(چيزی بود که نه تنها در خانه خودمان ميديدم بلکه اطرافيانم همه اينگونه بودن)

دوران دبيرستان سپری شد و رسيديم به کنکور. منی که تويه کل فاميل زبان زد بودم تويه مدرسه همه می شناختنم رسيدم به کنکور.

همه چيز خوب پيش ميرفت تا همون روز کنکور و همون سر جلسه کنکور. من خر اومدم و وقتی دفترچه ها رو دادن زمان رو که حساب کردم گفتم ساعت 12:30 تمام ميشه (نوبت صبح بوديم) راحت و آسوده مشغول جواب دادن به دفترچه دروس تخصصی بودم (رياضی و فيزيک خوندم) که رسيده بودم به فيزيک (بعد از رياضی) صفحه آخر بودم و ساعت 12 شده بود که يهو ديدم همه مراقبين سر جاهاشون رفتن و به حالت رسمی ايستادن يهو يه چيزی مثل سنگ خورد توی سرم از مراقب پرسيدم جلسه کی تموم ميشه که گفت 12:10 وای وای داشتم داغون ميشدم چه شوکی يک صفحه از فيزيک مونده بود و شيمی هنوز شروع نشده. فيزيک رو ول کردم که برم از شيمی بزنم ولی مگه استرس امان ميداد 3تا سئوال تونستم بخونم که وقت تموم شد و پايان ماجرا من بودم که داغون و داغون و ........

گذشت تا کنکور آزاد(برادرم برام دفترچه خريده بود و انتخاب رشته کرده بود و فرستاده بود چون من آزاد رو قبول نداشتم هم از لحاظ مالی هم اخلاقی) به تمسخر رفتم سر جلسه و واقعا با ريلکسی کامل يه سئوال ميخوندم اگه بلد بودم جواب ميدادم اگه نه خودم رو ناراحت نمی کردم و سراغ سئوال بعدی می رفتم.

زمان اعلام نتايج شد

سراسری: رياضی 49% ، فيزيک 46% ، شيمی 2% افتضاح بود رتبم شده بود 16 هزار. البته اون سال اکثر بچه های بالا(از لحاظ رتبه درسی) وضعيتی مشابه من داشتن حتی بدتر. 20 تا رشته انتخاب کردم ولی چه رشته هايی با اون رتبه بايد خوابشون رو ميديدم که حتی اونهم نشد

آزاد : تمام وقت مکانيک سيالات و پاره وقت عمران عمران

از پدرم اسرار که آزاد رو بايد بری که اگر پشت کنکور بمونی هم وقتت رو از دست ميدی و هم هيچ تضمينی نيست و از اين حرفها.

خلاصه رفتيم و ثبت نام کرديم ولی به يک شرط که من تمام هزينه هام رو برگردونم.

 

تا بعد

 






گزارش تخلف
بعدی