3
سلام. به اونجا رسيدم که رفتم دانشگاه. ترم اول بود و چند نفر از هم مدرسه ای های قبلی هم اونجا بودند(هم در رشته های خودم و هم در رشته های ديگر)(حتی يکی از همکلاسی های اول ابتداييم هم اونجا بود البته اون منو شناخت نه من اونو!!) از جمله اين افراد که برای ثبت نام اومده بودند دوست صميمی بنده بود ولی متاسفانه رياضی رو پيش خورده بود و تقريبا در اکثر دروس جدا افتاديم.
خلاصه گذشت و در همون ترم اول با يه نفر آشنا شدم (البته من هيچ وقت به نتيجه نمی رسم که ارتباطم با اين آقا کی و چطور شروع شد (به گفته خودش : 1.توی درس رياضی زرنگ بودم اومده جلو! 2.تويه محوطه ديده يکی از هم وروديهاشم و خواسته تنها نره دانشکده!! 3.انرژی مثبت زيادی داشته ام که جلب توجه کردم!!! و ...)
اين آقا که بخاطر جريان تاريخ تولد (نيمه اول و دوم) نتونسته بود پشت کنکور بمونه و اون موقع می گفت که من معدلم اينجور بود و من فلان بودم و از اين حرفها... خلاصه ارتباطمون شروع شده بود و در بيشتر درسها با ايشون همکلاس بودم. رفته رفته متوجه شدم که ايشون مشکلات مالی هم داره. مادرش خانه داره و يه خواهر کوچکتر داره و پدرش يه زمانی تويه يه داروخانه نسخه پيچ بوده ولی بخاطر مشکلات روحی و روانی نمی تونه ادامه بده و الان داره تويه تاکسی تلفنی(آژانس) کار ميکنه که به سختی مخارجشون رو درمياره (زمانی دارايی خوبی داشته اند ولی پدرش با دوستاش رفته توی کار کفش و سرمايه گذاری کردن و از اين طرف کفشهای چينی اومده و ...) اين آقا بيشتر وقتش رو پيش مادر بزرگش (مادر پدرش) بود که تنها بود. خودشون توی يه آپارتمان اجاره ای بودن که محله ی خوبی نبود.
بگذريم، اومديم و واسه اينکه بتونيم يه کمکی کرده باشيم پيشنهاد داديم که يه کاری شروع کنيم باهم که هم کمک خرجمون باشه و هم وقت بيکاریهامون رو پر کرده باشيم. اين آقا از قبل با يه يکی تويه کانون زبان دوست بود که ايشون هم مکانيک قبول شده بود ولی گرايش ساخت و توليد. با اون هم آشنا شديم و بعد از کلی فکر کردن تصميم بر اين شد که تدريس خصوصی کنيم و رفتيم آگهی چاپ کرديم و کارت ويزيت!!!
کارمون شده بود شبها آگهی چسبوندن. حالا بگذريم از اينکه من تويه خونه با مشکل روبرو بودم و مدام زير کنايه ها بودم و ... ديگه ديدن که نمی شه منو راضی کرد متوسل به دائيم شدن (دائی بزرگم دکتره و خيلی فعاله هم سياسی هم اجتماعی و حرفش تويه فاميل رد خور نداره همه رو حرفش حساب می کنن) اونم که صحبت کرد باهام بعضی چيزا رو گفتم بهش که قبول کرد و گفته بود بگذارين کارش رو بکنه.
کار من شده بود پاس دادن مشتری هام به اين آقا با اين بهانه که درس دارم و نمی رسم مطالعه کنم و وقت بگذارم برم واسه تدريس (از اول تا آخرش 6 جلسه رفتم تدريس که يکيش 2 جلسه(رياضی 1 کاردانی) و يکيش هم 4 جلسه (فيزيک 4 دبيرستان) بود که هر دو موفق بودند و چند بار هم که زنگ زدند شماره اينا رو دادم و اونها رفتن!!)
می رسيم به اونجايی که اين آقا با اين پولهايی که درمياورد چيکار ميکرد که بعدا ميگم.
فعلا يا حق
