1
سلام. از امروز می خوام هر وقت که تونستم از اتفاقاتی که برام افتاده بنويسم. البته من قبلا يه وبلاگ داشتم که هر از گاهی توش مينوشتم ولی بعدا قطع کردم و توی دفترچه يادداشتهای کوچيک می نوشتم که اونم نتونستم ادامه بدم دليلش رو نمی دونم ولی نشد که بشه ولی اينو می دونم که نياز دارم تا بنويسم چون دارم می ترکم.
از اولِ اول من آدم راحتی نبودم که با همه بتونم حرفهام رو بگم و خودم رو خالی کنم و مثل همه (لااقل اکثر مردم اينجورين) به هر کس که رسيدم بتونم باهاش راحت حرف بزنم و خودم رو خالی کنم.
از بچگيم شروع می کنم:
چيزای زيادی رو به ياد نميارم ولی هميشه وقت هايی که خونه مادربزرگم بوديم و خالم اينا هم بودن ( من دو تا دائی تقريبا هم دوره دارم با دو تا دختر خاله و يه پسر خاله که يه سال ازم بزرگتره و يه برادر که سه سال ازم بزرگتره ) همه جمع ميشديم تويه زير زمين يا اتاق بزرگ خونشون و اونجا بازی می کرديم (بهتره که بگم بازی می کردن چون من هميشه کنار می ايستادم و از کنار فقط نظاره گر بودم) البته و صد البته در اين بين و در حين بازی ها اگر کسی زخمی ميشد يا صدمه می ديد بلاشک اون شخص من بودم!!!!!!!
تا بعد
اولین سلام
سلام.
